ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
امروز انگار آسمان با من مهربان تر بود....
آسمان که نه... همه دنیا مهربان شده بود. میگفتی که خدا جهان را برای من آفریده است... برای منی که تا دیروز هیچ امیدی به هیچ چیز نداشتم. برای من یکه انگار تمام دنیا تنها قیر سیاهی بود که به دست و پایم میچسبید و مرا از ماندن در آن بیزار میکرد....
نور خورشید با اینکه کمرنگ بود اما لبخند مهربانی داشت و ابر ها با اینکه نمیباریدند اما دلشان میخواست همه درختان را در آغوش بگیرند. انگار لذت لمس تن عریان درختان در تک تک مولکول های آبشان میدرخشید.....
امروز انگار خدا هم نزدیک تر . خدا هم میخوبه من سلام کند... خدا ئی که تا دیروز حس میکردم زندانبان این تن تنهای من است....
خلاصه امروز یکی از روز های من و خدا و طبیعت بود. حتی در پشت همین پنجره خالی....
معلومه میخواستی یه چیزی بنویسی
دقیقا وقتائی مینویسم که میخواستم یه چیزی بنویسم..... ممنون از توجهت... حالا چرا نکبت؟